این حس وطن پرستی که داره منو میکُشه
این حس مبهم دل تنگی واسه ایران
!دل تنگی واسه ایران نه واسه خونه، مامان، بابا
...این عشق به خاک، به سرزمینم، به وطن، نه به او یا آنها یا هیچ انسان دیگهای
جدیدنا آرزوهام خلاصه شده تو سرو سامون دادن وطنم
...رویاهام خلاصه شده تو این پل رو ساختن و اون مدرسه رو بازسازی کردن این بیمارستان و بر پا کردن
اشکم نه از جور روزگار نه از جفای یار بلکه از دست کوتاه خودم و وضع ایران سرازیر میشه فقط
پرم از شور اصلاحات، سرشارم از نفرت از حال و لبریز از امید
این روزها من یک وطن پرستم فقط، نه یک دانش آموز، نه یک مهاجر، نه یک روشنفکر، نه حتی یک رویا پرداز
دریافته ام که در مسیر کنونی، هرچقدر من موفق، هرچقد من بینظیر، اما من خوشحال از دنیا نخواهم رفت
اکنون با تمام وجودم اطمینان دارم اگر زندگی در راه ساختن میهن سپری کنم خوشحال از دنیا خواهم رفت، از راههای دیگر اما مطمئن نیستم...برای یک دانشجوی مهاجر جوان باید هنوز گشت، راه دیگری باید یافت، زیرا که گذشتن مرا بازگشتی نیست! مگر آینده چه رقم زند
