...تا میای بنویسی از ذهنت میره
این شد که روزهاست اینجا ننوشتم
اینجا و اونجا نوشتم
اما نه همش یه جا ننوشتم
:از اونی که میخواستم بنویسم فقط همین یادم مونده
دشمن دانا بلندت میکند
بر زمینت میزند نادان دوست
تصویر یخ زده کابوسی که فکر میکردی زوال یافته و از زندگیت نقش بسته باز داره پر رنگ میشه
بهار داره میاد، چله دیگه ردّ شده
زمستون تو سرشیبیش بود
وقت این نبود که هرچی مونده بود هم دیگه آب شه بره؟
تا بوده و هست آدمهای عوضی هستن
قصه همیشه تکرار هم ادامه داره
چیزی که خب مطمئن بودم به خودم ازش اما دیگه نیستم اینه که
تشخیصشون میدم آیا درست
!آدمهای اشتباهی رو
فکر میکردم آره
!گویا نه
زن جماعت تا بوده و هست عامل فتنه است
!من چرا یاد نمیگیرم به خودم اعتماد کنم، به چشام، به عقل ام
چرا حس ترحم و انسان دوستی اینقدر یهو کورم میکنه
!بهت گفت بودم! نگفتم
...!حتی اونم گفته بودا! من باور نکردم
درسته اصل بر برائته!! اما آدم عاقل مگه آخه از یه سوراخ چند بار گزیده میشه؟
بچه که بودیم با مریم خواهرم یه شعری ساخته بودیم اونم این بود "آدمی را آدمیت لازم است هر خری را بهر نیت لازم است" چقدر میفهمیدیم اون موقع ها! چقد بزرگ بودیم اونوقتا...انگار هرچی بزرگ میشی، کوچیک میشی! چون دورو بریهات کوچیک و احمق میشن با دنیای احمقانه و بچگانشون...با زندگی بی ارزش و اخلاقشون...با رفتارهای در کامل ناباوری عجیبشون...موندم پس با کی میشه معاشرت کرد...اینجا هم گویا اما نه...جای من نیست
No comments:
Post a Comment