Monday, May 23, 2011

ترا بخاطر دوست داشتن دوست می دارم, بخاطر حضورت


آمانکم!
چگونه تو را گویم که چون ام، وقتی‌ که هنوز سرگردانم از پس غرورم و نگاهت و یادش
اما خوب میدانم تو را و مرا قصه ایست بی‌ پایان
هراس امانم نمی‌‌دهد
هراس بودنت، هراس نبودنش، هراس بازگشتش و هراس نبودنت
خاطره تنها واژه نیست،
رهایم نمی‌‌کند تقلای عاشقانه ات و صدای پر مهرش
مرا گویی به دونیم باید کنید
نه او که اینجا نیست و نه زبانم که بند نمی‌‌آید از هراساندنت و نه نگاهم که روی نمی‌‌گرداند از عشقت و نه وجودت که ناامید نمی‌شود به هراس، هیچ کدام یارایم نیستند در تکاپوی این کابوس!
اما...میدونی که :*******************

1 comment: