Friday, February 18, 2011

از شبی چنین سپیده سر خواهد زد؟ اشک امانم نمیدهد

آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد"

رویا ببارد

دختران برقصند
قند باشد
بوسه باشد
خدا بخندد بخاطر ما
"...ما که کاری نکرده ایم 
(سید علی صالحی)



اشکی که می‌‌چکد
تنی که می‌‌لرزد
شهیدی که دزدیدند،
بغضی که فرم خورده شده به سکوت
تنی که می‌‌لرزد در تمنای بازگشت به صفوف شان 
قلبی که می‌‌طپد برای کشوری بس نابسامان، و مردمانی از نسل آرش از جنس آهن و بس تیر روز...
آاه از این لاشخوران...آاه از این جزام به نام از تبار محمد...نه! مارا با محمدیان چکار
...
و این روزها سخت می‌‌گذرند، در التهاب دلهره‌های بی‌ پایان
هراس باز درهم فروشکستنی، دریده شدن مردمم
تب این تاول چرکین امان مان نمیدهد...
خون ژاله‌ها ‌ست که در رگها این کابوس در جریان است...
و آنهائی که ایستاده می‌‌روند از عذاب نشستن در ذلت...
و آنهائی که حتی با رفتنشان نیز زخم می‌‌خورند از (نه! زخم میزنند به) این جزم لاه علاج ناکردگار،
و زمانیست که حتی برای به خاک سپردن انسان حرمتی قایل نیستند...چه سکوتی در بهت این قوم لا مذهب دروغ باف کفتار صفت بیشرافت که به تاراج میبرند شرافت و خونه بیگناهت را...و مردمانی که آرام نخواهند نشست، ساکت نخواهند بود، تاریخ بداند که ژاله از تبار سبزترین عاشقان بود...و زمانیست که آدمیان (نه! حتی نمی‌شود ادمیانشان نامید)، که این قوم لاشخور بی‌ حیا تر از کفتار حتی به کشتن بسنده نمیکنند، گاه زمانیست که حتی توف انداختن به روی شریعتمداری و شریعت مداران مرهمی نیس بر قلب پاره پارهٔ مادری، پدری، برادری که جان میدهند در راهی‌ که رفته ای...
چه ژاله‌ها که فرو افتاد، چه محمد‌ها که ایستاده رفتند، چه ندا‌ها که فوروخرد شدند و پژواکشان تا ابدیت در گوش زمان است، چه سهرابها، چه امیرها، و چه گمنام ها...دیر زمانیست که قلبی در سینهٔ‌‌ این ملت در تپش است که لحظه‌ای باز نمی‌‌ایستد در تکاپوی حیات شرف ایران زمین، با آن که خونش میچکد آرام آرام 






و چه دقیقه‌ها که در اضطراب این شب تار سپری شدند، دستی‌ که اینجا میلرزد، اشکی که میچکد، لبی که میگزم از خشم و قلبی که میتپد شاید فردا خورشید از بام میهنم بر آید...مردمانم دوباره میخندند...

No comments:

Post a Comment