Sunday, April 10, 2011

مثلا

مثلا می‌‌خندی
مثلا می‌‌گریم
اما هیچ دانسته‌ای که پشت دست بی‌ التهاب این مثلا ها
قامت پر التهاب دروغیست، چرایی، نیایش‌های بی‌ جواب


مثلا می‌‌روی
مثلا می‌مانم
چه رفتنی که رهایت نمی‌‌کند بغض در گریبان تردید
چه ماندنی که خاکستر است روحم در آتش تزویر
و تو خوب می‌‌دانی که بودن را چاره‌ای نیست
محکومیم به حمل کوله بار خاطرات
چه تهیست از احساس و چه سرشار از حسرت


مثلا خوشبختی‌
مثلا تنهایم
چه نیک‌ روزیست زیستن با خاطره ی آزردن کسی‌
به خاطر داری اما؟؟؟ هرگز!!!
چه تنهایی‌ که رهایم نمی‌‌کند تاوان اشتباه، اعتماد، آرزو
باز می‌نهم اما؟؟؟ هرگز!!!


مثلا گذشتی
مثلا گذشتم
چه گذشتی که هنوز پژواک می‌‌کند قولهایت در دالان لحظه‌ها
چه گذشتم که هنوز به خاطر می‌آورم تک تک کلماتت را
در آغوش، در بستر، حتی بر دم در... می‌رفتی، می‌آمدی، تمنایت را پایانی نبود
آن کلام آهنگین، آن آهنگ پر سوز، آن سوز پر عشق، آن عشق پر تردید...
همان تردید که اشتباه دانستی اش، همان بود که تکرارش کردی...
 و حماقت آدمی‌ را پایانی نیست...حماقت من، حماقت تو


مثلا تو خوب خوب
مثلا من بد بد
چه خوبی و بدی؟!
فریبم نمی‌‌دهد جادوی کلمات
آنچه تو با من کردی اعتبار هرچه کلام است پیش من داده بر باد
تو اما
چگونه می‌‌بری با خود ترک وجدان و ارزویت را
می‌ بری اما؟؟؟ هرگز!!!

No comments:

Post a Comment